
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
وب لژیون مسافر محمد حیدری...
ما را در سایت وب لژیون مسافر محمد حیدری دنبال میکنید
برچسب: حکایت سنگ تراش, نویسنده: بازدید: 29